| |
تاريخ بلعمي |
|
|
|
|
| |
ابوالفضل بلعمي |
|
| |
|
|
| |
کلمات کليدی: سليمان - تاريخ بلعمي - بلعمي
اندر خبر مرگِ سليمان عليه السّلام
سليمان، عليه السّلام از پسِ آن كه مُلك بازِ او رسيد ، بيست سال بزيست تا مُلكش چهل سال تمام شد و عمرش پنجاه و پنج سال بود، و ديوان مسخّر او بودند. سليمان ايشان را فرمود تا بناها كردند و مزكت هاي بيت المقّدس تمام كردند. پس چون وقت مرگش بيامد، بيت المقّدس شد بدان مزكت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردي و نماز آنجا كردي و اندر نماز كردن به يك ركعت روزي و شبي ببردي. و آن وقت كه نماز كردي، هيچ كس به نزديكش نيارستي شدن: نه آدمي و نه ديو و نه پري. و اندر آن وقت كه نماز كردي، اگر ديو آنجا شدي، از آسمان آتشي آمدي و ديو را بسوختي و به محرابِ سليمان اندر هر روز درختي برستي كه سليمان هرگز نديده بودي، و سليمان نماز ميكردي، و درخت با او به سخن آمدي. سليمان او را گفتي: « تو را چه خوانند و چه كار را شايي؟» درخت بگفتي. سليمان آن را بركندي و بگفتي تا جاي ديگر بنشاندندي و بفرمودي تا به كتب اندر نوشتندي كه اين فلان كار را شايد. پس روزي سليمان درختي ديد نورُسته، پرسيد كه:«تو را چه خوانند؟» گفت: «خروب خوانند.» گفت كه: «تو چه كار راشايي؟» گفت: «من خرابيِ بيت المقّدس را رُسته ام، يعني كه تو از من عصايي كن و بر او تكيه كن.» سليمان بدانست كه او مرگ را نزديك آمد. آن درخت ببريد و از وي عصايي كرد، و چون نماز كردي، بر آن عصا تكيه كردي تا بتوانستي ايستادن. و سليمان دانست كه مزكتِ بيت المقّدس را عمارت بسيار مانده است كه چون او بميرد، ديوان كار نكنند و سليمان را دل بدين مشغول شد. پس گقت: «يارب، مرگ من از ديوان و پريان پنهان كن تا اين مزكت تمام كنند. خداي، عزّ و جلّ، دعاي او را اجابت كرد و هنوز كارِ يكساله بمانده بود. پس خداي عزّوجلّ، او را اجابت كرد. چون عمر سليمان تمام شد، ايستاده بود و نماز همي كرد، خويشتن از برِ آن چوب افكنده، چنان كه پيش از آن بودي، و بمرد. و همچنان ايشان فندانستندي كه سليمان مرده است. ديوان شب و روز كار همي كردند و ستون هاي سنگين همي بريدند مخروط، و همي آوردندي تا مزكت را بنا تمام شد و خداي، عزّوجلّ، چمنده را بفرستاد تا عصاي سليمان را بخورد، و چون سيصد و شصت روز بگذشت، آن عصا خورده آمد و بناي مزكت تمام كرده بودند ديوان. سليمان، عليه السّلام، بيفتاد، چنان كه خداي، تعالي، گفت:
« فَلمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُم عَلي مَوْتِهِ اِلّا دابّةُ الاَرضِ تَاكُلُ مِنْسَاَتَهُ:
چون سليمان را قضاي مرگ كرديم، مرگش هيچ كس ندانست از ديو و پري، مگر آن كِرمِ زمين كه عصايش بخورد.
فَلَمّا خَرَّ تَبَيّنَتِ اللجنَُّ اَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَموُنَ الْغيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهين
چون سليمان بيفتاد، پديد آمد كه اگر غيب دانستي ديو و پري، به عذاب نماندندي تا بنا تمام كردندي!». والله اَعلم.
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(1 نظر) |
|
|
| |
|
 |
|
درباره نويسنده |
تاريخ بلعمي مشهور به ترجمـﮥ تاريخ طبري تأليف ابوعلي محمدبن ابوالفضل بلعمي وزير منصوربن نوح بن نصر است. اين كتاب ترجمه اي است از تاريخ الرُّسئل و الملوِكِ محمد جرير طبري (-310 ق) كه به سال 352 ق انجام گرفته است. بلعمي در ترجمـﮥ كتابِ طبري تغييراتي داده است؛ سلسـﮥ راويان و اسناد پياپي را كه براي خوانندۀ فارسي زبان ملال آور است، حذف كرده و به جاي آن از منابع و مأخذ جديدي كه غالباً به روايات پهلوي متَكي بوده، استفاده كرده است. تاريخ بلعمي از نمونه هاي بسيار قديم نثر فارسي، و ساده و طبيعي و دور از صنايع لفظي است.
|
|
|
|